تبليغاتX
...صفحه ی دل

...صفحه ی دل

 

کم کم یاد خواهی گرفت...
تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن روح را
اینکه، عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرار داد نیستند و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمی دهند
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
یاد میگیری باید تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی می ارزی...

 

+ غزل... |


 

 

 

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم...
و به عبورشان می خندیم
چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم
و...چه ارزان به اخمی میفروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر می شود و نمیدانیم که فردا می آید...
"شــایـد مــــــــــــــــــــــــــا نـــباشیم"

 

 

+ غزل...


 

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب نشود
بیخودی حرص زدیم، سهممان کم نشود
ما خدارا با خود سر دعوا بردیم، و قسم ها خوردیم...
ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گقتیم، ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم...
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ایی، حرفی از پول زدیم...
از شما میپرسم...ما که را گول زدیم؟

 

+ غزل... |


 

سکوت...
سرشار از سخنان ناگفته است
اعتراف به عشق های نهان و حرکات ناکرده
           و در این سکوت....
باید کتاب را بست...باید بلند شد...در امتداد وقت قدم زد...گل را نگاه کرد....ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن...
باید به ملتفای درخت خدا رسید...
باید نشست نزدیک انبساط
   " جایی میان بی خودی و کشف"

 

 

+ غزل... |


 

چقدر روی زمین کم شدند آدم ها
اسیر این غم و آن غم شدند آدم ها
و سنگ و آهن و گل باز همچنان بت ماند؟
که در مقابلشان خم شدند آدم ها
دچار ثانیه های سیاه و بی وزن
غریب و ساکت و مبهم شدند آدم ها
چه زود دور شدند از وجود اولشان
به به زعم خویش خدا هم شدند آدم ها
دست شیطان را از پشت بسته اند و بعد
نگهبان جهنم شدند آدم ها
بیا و مژدمان ده بهار بی تردید
به آن بهار که آدم شدند آدم ها


 

+ غزل... |


  ای خوب من بیا
               ... تا در مسیر نور
       دیدارهای روشن مهری، رقم زنیم
          بنیان هر چه فاصله، اینک به هم زنیم
            در کوچه باغ مهربانی گنجشک های شاد
              نبش طراوت باران پر نشاط
                   در گرگ و میش تپش های پر امید
                      سمت دقایق زیبای عاشقی
                 وقتی پریده ای دگر از کرت خویشتن
        یک جوی آب روان چشم در ره است
    بعد از سکوت سبز تمنای همدلی
        آن سو تر از طراوت واگویه های ناب
            وقتی نسیم صبح، بر گونه های خیس تو صد بوسه می زند
      هنگام بارش چشمان خیس عشق
            من چشم در رهم که بیایی عزیز دل
               ...  با دست های خالی خود
                   شاخه ای ز نور
                      با چشم های روشن خود
                        ساغری ز مهر
             آغوش باز و تمنای وصل دوست

      آن دم، که اشک و خنده به هم تاب می خورند
                وقتی توان واژه، به پایان رسیده است
           در آن دمی که نباشد مجال حرف

 

 

 

+ غزل...


 

    ...این جا با هم ایستاده ایم
ملبس به رنج هامان
بدن هامان پوشیده از زخم
جراحاتی که نطلبیده بودیم شان
یا سزاوارشان نبوده ایم.
اکنون چه؟
نم توانیم به عقب بازگردیم و زندگی هامان را دوباره از سر گیریم
نمی توانیم معصومیت هایی که از دست دادیمشان دوباره به دست آوریم
یا غم هایی را احساس کردیم به شادی و خوشی مبدل سازیم
اما می توانیم از همینجا ادامه دهیم
پس بیا آغاز کنیم
دستانت را به سویم آور
چشمانت را ببند
بگذار اندوه برود
چرا که به دیروز تعلق دارد
و...


       بیا ادامه دهیم
زمین سخت زیر پاهایمان است
و خورشید بر صورتمان گرم می تابد
فرشته آسمانی نظاره گر جهد و تلاشمان
بدان که لبخند می زند
و برایمان توان و قدرت می فرستد
دوستان من نمی توانیم بمانیم و به عقب بنگریم
مبادا قدم هامان متزلزل شوند
باید به جلو نگاه کنیم
چشم ها را خوب باز کنیم
و به راه رفتن ادامه دهیم
محکم باش و مگذار از توان بیفتی تنها نمی روی
من نیز تنها قدم بر نمیدارم...

 

 


+ غزل...


 

 

 

و انسان را خیال دلکش پرواز
در فراسوی ابر
باید
در زیستنی که سفر است
و سفری که زیستن
تا از آن پس پر گشودن در آسمان
بال در بال نسیم
و گذار از خاک
آری انسان پای در خاک را
سر در فراسوی افلاک
شاید...

 

  


 

+ غزل... |


 

 اینجا زمین است...
ساعت به وقت انسانیت خواب است!!!
دل عجب موجود سخت جانی است؟!
هزار بار تنگ می شود، می شکند، می سورد...
                                          ولی باز هم می تپد...!

 
JavaScript Codes

+ غزل...


  در این سرما دست هایت را
" ها " می کنم
تا بفهمی چه آتشی ست در وجودم!
من قبل از به دنیا آمدنت هم...
عاشقت بودم!!!
+ غزل...


  حتی وقتی می دانم نمی ایی
پشت همان میز دو نفره
مینشینم و به در خیره می شوم
انتظار تورا کشیدن هم زیباست!
                                         ...باور کن!
+ غزل...


من نمی دانم
                   و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان
             این دانا، این پیغمبر
در تکاپوهایش
            چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده است به اعجازه محبت؟
                            چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است!
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هائی پنهان است
من برآنم که در این دنیا
"خوب بودن " به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
         که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه ست!
و همین درد مرا سخت می آزارد
+ غزل... |


 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه  به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

+ غزل... |