تبليغاتX
...صفحه ی دل

...صفحه ی دل

من نمی دانم
                   و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان
             این دانا، این پیغمبر
در تکاپوهایش
            چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده است به اعجازه محبت؟
                            چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است!
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هائی پنهان است
من برآنم که در این دنیا
"خوب بودن " به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
         که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه ست!
و همین درد مرا سخت می آزارد

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه  به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

 

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند...
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشی ها
با من کنون چه نشست ها ، خاموشی است
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
و چه خواهد شد آن

 

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 


+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز؟
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایهء جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در ان شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دهامان را، مالامان از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی  روی تو! ای دیده به دیدار تو شاد!
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان، گلباران باد

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

 

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

JavaScript Codes

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

خوشا به حال مردم با صفا.
خوشا به حال آنان که از مال فارغند.
خوشا به حال آنان که درد خويش را به ياد دارند، و در آن سر مستي خويش را مي جويند.
خوشا به حال آنان که گرسنه حقيقت و زيبايي اند،
زيرا گرسنگی شان نان مي آورد و تشنگي شان آب گوارا.
خوشا به حال آنان که مهربانند،
زيرا به همان مهرباني خويش تسلا مي يابند.
خوشا به حال آنان که دلي پاک دارند،
زيرا با خدا يگانه مي شوند.
خوشا به حال بخشايندگان،
زيرا روحشان بر فراز جنگ ساکن مي شود، و خود زمين باير را گلستان مي کند.
خوشا به حال آنان که تعقيب مي شوند،
زيرا باد پا مي شوند و بال پرواز درمی آورند

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

 

زندگي کوتاه است
پس بياييد بخنديم به غم ها با هم
حيف از آن اوقاتي که غم و غصه شود همدم ما
من و تو ميدانيم
درد و رنج و غم واندوه همه در گذرند
آنچه مي ماندو زيباست وفاي من و توست

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... |

تو چرا بي تابي؟ طاقتت کو؟
کجا رفته اميدت؟ بروم دنبالش؟
پرو بالت را باد،به کجا افکنده؟
کو نگاهت؟ به کجا خيره شدي؟
رو برويت که منم،پشت من هم ديوار
با توام،    هاي! حواست کو؟
پاک کرد اشکي را، که زچشمش مي افتاد...   وگفت:
همه ي ماروزي قطره ي پاک وزلالي بوديم
ذات ما قطره ي پاکي است که از عشق خدا آمده بر خاک فرود
عهد کرديم خدايي باشيم
پاک باشيم وزلال،  ليک از بخت سياه
چون به خاک افتاديم،  سحرمان کرد زمين
جذب اين خاک وگل آلوده شديم
حال ميداني از چه حيرانم؟
در ميان اين جمع، قطره اي را ديدم آبي بود
بنده اي راديدم از خاک زمين خالي بود

از خودم حيرانم.

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... |

نبینم لحظه ای حتی
غم تردید را در قاب چشمانت
که تردیدت مرا در خویش می سوزد
بیا یکدم پراز یاد خدای نسترنها باش
که در اوج صمیمیت
زگرمای یقین سرشار می سازد
تو را در کوچه های سرد تردیت
رها کن بند غمها را
بیا بگذار جان گیرد هوای فکر
کنار جویبار پاک احساست
رها کن بند غمها را
سکوت تلخ را بشکن
نگاهت بازبان بی زبانی حرفها دارد
سکوت تو مرا در خویش میسوزد
برای دوری از تردید
بیا یکدم پر از یاد خدای نسترنها باش
که در اوج صمیمینت
زگرمای یقین سرشار می سازد
تو را در کوچه های سرد تردیت
رها کن بند غمها را

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... |

در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر راطی نکرده ام
در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر،اگر به یا رسیده ام
از کجا به نا کجا...
یا اگر به وهم بودنم احتمال داده ام
باز هم دویده ام
آن چنان که زندگی مرا
در هوای تو نفس نفس حدس می زند
هر چه میروم
با گمان رد گام های تو گم نمی شوم
راستی درمیان این همه اگر
تو چقدر بایدی!

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... | |

فردا در باغی برای پر زدن باز است
آیا مراراهی،تا قلب آن باغ است؟
فردا تن این آسمان آبی است
جای پرستویی درآن خالی است
آیا مراتا آسمان راهی است؟
آیا دوبال من بهبود خواهد یافت؟
راهی درآن آبی پیموده خواهد یافت؟
فردا درون باغ دل آیا یک غنچه می روید؟
در اضطراب لحظه هایی سرد
این جمله تن پوش سوالم بود:
"فردا چه خواهد شد؟ "
در سوز این تکرار آهسته خوابم برد
وقتی گشودم چشمها دیدم
فردای دیروزم شده امروز
اما منم در اوج آن آبی
از درد و غم خالی
دیدم درآن باغم ،
دیدم که در باغ دلم یک غنچه روییده ست
اما فراموشم نمی گردد
آن لحظه های سردوطوفانی
آن اضطراب و یاءس
آن روز دانستم
دنیا زحکمت گرشود تیره
دریای رحمت همچنان آبی است
آن روز دانستم...

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... |

بیا ادامه دهیم
زمین سخت زیر پاهایمان
و خورشید بر صورتمان گرم می تابد
فرشته ی آسمانی نظاره گر جهد و تلاشمان
بدان که لبخند می زند،
و برایمان توان و قدرت میفرستد
مبادا قدم هایمان متزلزل شوند
باید به جلو نگاه کنیم،
چشم ها را خوب باز کنیم،
و به راه رفتن ادامه دهیم،
محکم باش و مگذار از توان بیفتی ،
تنها نمی روی،
من نیز تنها قدم بر نمی دارم.

+ نوشته شده در ساعت توسط غزل... |